<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>shaad.ir</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 07:37:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی زناشویی بدون دعوا</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم&lt;br /&gt;دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم&lt;br /&gt;قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!&lt;br /&gt;گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم.&lt;br /&gt;حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟&lt;br /&gt;آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ...&lt;br /&gt;گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟&lt;br /&gt;آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:37:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا مردها نباید مشاور خانوادگی باشند؟</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;مشاور عزیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم بتوانید به من کمک کنید. چند روز پیش من از خانه خارج شدم تا به&lt;br /&gt;سر کارم بروم. هنوز از خانه دور نشده بودم که ماشینم خراب شد و مجبور شدم&lt;br /&gt;تا خانه پیاده برگردم. وقتی وارد خانه شدم نتوانستم آنچه را می بینم باور&lt;br /&gt;کنم. دختر همسایه توی بغل شوهرم بود!&lt;br /&gt;من 32 ساله هستم، شوهرم 34 ساله است و دختر همسایه فقط 19 سال دارد. ما&lt;br /&gt;10 سال است که ازدواج کرده ایم. شوهرم اعتراف کرد که از شش ماه پیش با&lt;br /&gt;دختر همسایه رابطه دارد.&lt;br /&gt;مشاور عزیز. من نگران و دل شکسته هستم و شدیداً به&lt;br /&gt; کمک شما نیاز دارم. لطفاً به من کمک کنید.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;ارادتمند، شیلا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(153, 51, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;پاسخ مشاور:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;شیلای عزیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من درد شما را می فهمم. خراب شدن ماشین مشکل بزرگی است. با توجه به آنچه&lt;br /&gt;که توضیح دادی، احتمال می دهم مشکل از موتور باشد. لوله های بنزین را چک&lt;br /&gt;کن که آشغال تویشان گیر نکرده باشد. اگر تمیز هستند، شاید پمپ بنزین&lt;br /&gt;اشکال پیدا کرده باشد. اگر آن هم نبود باید انژکتور را چک کنی. امیدوارم&lt;br /&gt;توانسته باشم به تو کمک کنم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;ارادتمند، مشاور&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:36:30 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانی برای شاد بودن</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;عذاب آور ترین دیالوگ عید دیدنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بدترین و عذاب آور ترین دیالوگ عید دیدنی:&lt;br /&gt;مهمونا در حال رفتن هستن و یــــــــــــــــهو&lt;br /&gt;بابام: حالا شام میموندین یه چیزی دور هم میزدیم :)&lt;br /&gt;مهمون: نه دیگه زحمت نمیدیم ولی حالا که شما میگی بـــــــــــــاشه&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;چی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی خانومی به شما گفت: “چــــــــــــــــی؟”، به این معنا نیست که گفته شما را نشنیده. او در واقع به شما فرصت داده که گفته خود را تغییر دهید!&lt;br /&gt;(ستاد کمک به ادامه زندگی)&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:35:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کـِشِ شلوار</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،&lt;/p&gt;&lt;p&gt; یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!&lt;br /&gt;خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.&lt;br /&gt; یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!&lt;br /&gt;             &lt;br /&gt; دیگه پاک قاطی می کنه  با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.&lt;br /&gt; همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!&lt;br /&gt;            &lt;br /&gt; طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا !  من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!&lt;br /&gt; موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :&lt;br /&gt; والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!...کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!&lt;br /&gt;            &lt;br /&gt;             &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(153, 51, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;نتیجه اخلاقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند&lt;br /&gt;ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده...!  &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:34:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان دو خلیان نابینا و ...</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه...!»&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(0, 0, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;در این لحظه شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شده‌اید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:33:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرها و دخترها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(153, 51, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هرّ رو از برّ تشخیص میدن! (اول بدبختی!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم می شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش می شن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز می شن! (دیدشون عوض میشه!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &apos;times new roman&apos;; color: rgb(153, 51, 0); font-size: 17px; font-weight: bold; &quot;&gt;خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی!!!&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 11:27:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موفقیت در سنین مختلف</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٦ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از مدرسه)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٣٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٤٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٥٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٦٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٦٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٧٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از هر کجا)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 09:11:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاضر جوابی ها‎</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;می گویند:  &quot;مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:&lt;br /&gt;    فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . .  چه محشری می شوند!&lt;br /&gt;    &quot;اینشتین”در جواب نوشت:&lt;br /&gt;    ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.&lt;br /&gt;    واقعا هم که چه غوغایی می شود!&lt;br /&gt;    ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!&lt;br /&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 09:07:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طنز ادبی</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 23px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p&gt;وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود&lt;br /&gt;من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود&lt;br /&gt;بسکه بودم سر بزیر و در غذا کافور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم&lt;br /&gt;گفت باید زن بگیری وَ خود این دستور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود&lt;br /&gt;میوه می خوردیم و کلاً سور و ساتم جور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این یکی گیسو کمند و وان یکی بینی بلند!&lt;br /&gt;این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن&lt;br /&gt;اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است&lt;br /&gt;انتخاب اولم ناجور و باباش مرده شور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تیکه‌ای بود دیدنی، هم صورت وهم سیرتش&lt;br /&gt;مشکلش در آن هزاران سکه ، از مهر خانم مزبور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با خودم گفتم که کی داده...گرفته، بی خیال&lt;br /&gt;حیف از شانس بدم کو، دامادشان مأمور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس&lt;br /&gt;شاهدم ناصر سه کلّه با کَرم وافور بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زن عذاب است و همه‌اش درد و بلا، با این وجود&lt;br /&gt;می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 15:57:48 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حیف نون در یک تست هوش</title>
<link>http://shaadir.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>حیف نون در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرد سوالات این مسابقه به شرح زیر بود&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟&lt;br /&gt;
	... الف- 116 سال ب- 99 سال ج- 100 سال د- 150 سال&lt;br /&gt;
	... ... حیف نون  از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 11:41:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>shaadir</dc:creator>
<guid>http://shaadir.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

